تبلیغات
افلاکیان (حاج اصغر شلمچه) - گلچین اشعار شهادت حضرت امیر المومنین یعسوب الدین

پلک های نیمه بازش،آیه های درد بود

آخرین ساعات عمر حیدر شب گرد بود

چادر خاکی زهرا، بالش زیر سرش

عکس دربی سوخته در قاب چشمان ترش

زخم فرقش، ترجمان عمق زخم سینه بود

کوفه هم مثل مدینه دشمن آئینه بود

آتش آه حزینش بر جگر افتاده است

این دم آخر،به یاد میخ در افتاده است

در نگاه زینبِ دل خسته زخمش آشناست

زخم فرقش،شکل زخم پهلوی خیرالنساست

زخم های کهنه بر رفتن مجابش کرده اند

نا امیدانه طبیبان هم جوابش کرده اند

معنی "فزت و رب الکعبه"ی او روشن است

حیدر مظلوم،سی سال است فکر رفتن است

کوفه شب ها آشنا با اشک فانوسش شده

ماجرای کوچه سی سال است کابوسش شده

غصه ی آن کوچه سی سال است پیرش کرده است

کم محلی های مردم گوشه گیرش کرده است

اضطراب زینب او را برده در هول و ولا

زیر لب با گریه می­گوید که وای از کربلا

گریه های مرتضی دنیای رمز و راز بود

معجر زینب برایش روضه های باز بود

دانه های اشک او می­گفت با صد شور و شین

کربلا،عباس من! جان تو و جان حسین

*******

ترتیل بیا به گریه خوانیم

 سیل از رخ هر دو دیده رانیم

امشب شب گریه است و ناله

 داغ است به دل بسان لاله

اى واى شکسته کاسه جم

 از ضربتِ تیغ ابن ملجم 

گویا که چو فرق فجر بشکفت

 آن ضارب تیغ یا على گفت

با نیل رقابتى مگر داشت

 فرقى که شکاف تیغ برداشت 

آن روز على نبود در خاک

 افلاک فتاده بود بر خاک

آهنگ حزین فُزْتُ یا رب

 پیچید در آسمان در آن شب 

خندید به تیغ فرق دریا

 بشکفت دریغ فرق دریا 

هستى همه هستى اش ز کف داد

 روزى که على به خاک افتاد

ترتیل بیا به گریه خوانیم

 خون از دل هر دو دیده رانیم

خون گریه ماست زاد توشه

 از گوشه چشم خوشه خوشه

هر ذره من على على گوست

 هر قطره اشک من على جوست 

ما را به زبان زبانه از تُست

 این شعله عاشقانه از تُست

تا کینه و جهل با هم آمیخت

 خونش دل و دیده را به هم ریخت 

اى شیر همیشه بیشه حق

 قائم به تو مانده ریشه حق

لب هاى تو نور بخش مى کرد

 دستان تو عشق پخش مى کرد 

اى تیغ زبان بى قرارت

 همدوش زبان ذوالفقارت 

یک دست تو در جهاد با تیغ

 یک دست دگر عقیده، تبلیغ

یک دست به عرصه تیغ مى زد

یک دست قلم بلیغ مى زد

با تیغ قلم جهاد بشکوه

 با تیغ دودم جهاد نستوه 

معناى حیات تو دو چیز است

 تیغ و قلم تو هر دو تیز است

یعنى که حیات در ممات است

یعنى که ممات ما حیات است

اى صاحب ذوالفقار عرفان

 بر جسم جهان وجود تو جان

در هر دو جهت جهاد کردى

 در راه عقیده، رادمردى 

خصمى که به راه هرزه افتاد

 از هیمنه ات به لرزه افتاد

افسانه اى از حقیقتى جو

 گنجینه اى از فضیلتى تو

آدم اگر او ز خاک و آب است

 نام تو ولى ابوتراب است

***امیر على مصدّق***


بقیه در ادامه مطلب 

اشعار شهادت مولا علی (ع) و شب های قدر ، اشعار سینه زنی حضرت علی


کتاب هستیم شیرازه گردید

غم و دردم فزون ز اندازه گردید

شبانه جسم بابا را چو بردم

برایم داغ مادر تازه گردید

 

عمرِ غریب

فدای حیدر و عمرِ غریبم

دل چاک از جفا و پر شکیبش

امان از قلبِ فرزندان حیدر

شده درد و غم و غربت نصیبش

 

شجاعت

علی اسلام را همچون سپر بود

شجاعت بر علی همچون پسر بود

به بدر و خندق و هر جنگ دیگر

دو بازویش چو حکمی معتبر بود

 

یتیمی

غم یتیمی و هجر پدر خدا نکند

حسین و زینب ما را شرر خدا نکند

غم جدایی مادر دوباره می‌سوزد

انیس و مونس ما را سفر خدا نکند

پدر به بستر خونین فتاده بی‌هوش است

به سینه زخم عزای دگر خدا نکند

خدا کند که دگر خون ز فرق او نرود

جفای زهرِ جفا بر جگر خدا نکند

چرا ز کام پدر یک نفس نمی‌آید

شکاف زخمِ سرش را اثر خدا نکند

اگر پدر برود می‌شوم خدا دلخون

غم زمانه و اشک بصر خدا نکند

همیشه در به در غربت پدر بودم

نصیب و قسمت ما را خطر خدا نکند

---------------------- 

باز امشب منادی کوفه،از امامی غریب می خواند

گوشه ی خانه دختری تنها،دارد اَمن یجیب می خواند 

مثل اینکه دوباره مثل قدیم،چشم اَز خون دل تری دارد

این پرستار نازنین گویا،باز بیمار بستری دارد 

چادر پُر غبار مادر را،سرسجاده برسرش کرده

بین سر درد امشب بابا،یاد سر درد مادرش کرده

آه در آه ،چشمه در چشمه،متعجب زبان گرفته!پدر

خار درچشم، اُستخوان به گلو،درگلوم اُستخوان گرفته پدر

آه بابا به چهره ات اصلاً،زخم ودرد و وَرم نمی آید

چه کنم من شکاف زخم سرت،هرچه کردم به هم نمی آید

باز سر درد داری وحالا،علت درد پیکرم شده ای

ماه «اَبرو شکسته» باباجان،چه قَدَر شکل مادرم شده ای

سرخ شد باز اَز سر این زخم،جامه تازه تنت بابا

مو به مو هم به مادرم رفته،نحوه راه رفتنت بابا

پاشو اَز جا کرامت کوفه،آنکه خرما به دوش می بردی

زود در شهر کوفه می پیچد،که شما بازهم زمین خوردی

دیشب اَز داغ تا سحر بابا،خواب دیدم وَگریه ها کردم

اَز همان بُغچه ای که مادر داد،کَفنی باز دست وپا کردم

کاملاً در نگاه تو دیدم،مثل اینکه مسافری این بار

گر شما می روی برو اما،بهر ما فکر معجری بردار

کودکانی که نانشان دادی،روزگاری بزرگ می گردند

می نویسند نامه اَما بعد،بی وفا مثل گرگ می گردند 

یا زمین دار گشته و آن روز،همه افراد خیزران کارند

یا که آهنگری شده آن جا،تیرهای سه شعبه می آرند

وای اَز مردمان بی احساس،دردهای بدون اندازه

وای اَز آن سوارکاران و،نعل اسبی که می شود تازه 

وای اَز دست های نامَحرم،آتش ودود وچادر و دامان

وای اَز کوچه ی یهودی ها،سنگ باران قاری قرآن...

***علی زمانیان***

 

نخل‌ها

نخلای کوفه می‌دونند علی چقدر ناله داره

شبا می‌بینند که می‌آد سر روی خاکا می‌زاره

می‌گه فلک آتیش زدی به عمر و حاصلِ علی

چرا گرفتی با لگد تو محرمِ دلی علی

* * *

اما یه چند نمی‌آد علی به چاه سر بزنه

با ناله‌های قلبّ خود صداش تو چاه پر بزنه

چرا نمی‌آد آقامون با نخلا درد دل کنه

از بی وفایی‌ها بگه دل ما رو خجل کنه

* * *

نمی‌دونم امشب چرا از تو کوفه صدا می‌آد

صدای سوز و ناله و گریه‌ی بچه‌ها می‌آد

هر بچه‌ای که می‌بینی یه کاسه شیر تو دستشه

به مردم کوفه می‌گه این بی وفایی رسمشه

* * *

اما ز خونه‌ی علی هر چی بگم بازم کمه

کار دو چشمِ بچه‌هاش اشک و عزا و ماتمه

زینب و کلثوم و حسن اشک غریبی می‌بارند

حسین و عباس دوتایی رویِ دیوار سر می‌زارند

* * *

طیب و درمان می‌آرند خون سر و بند بیارند

تا دستمال و بر می‌داره از فرق سر خون می‌باره

طبیب نگاهی می‌کنه به زردیِ روی علی

خون‌های تازه می‌ریزه به کنج ابروی علی

* * *

نگاه به دستمال می‌کنه اشک طبیب جاری می‌شه

با گفتن طبابتش کارِ خونه زاری می‌شه

همه می‌گن بابا نرو بی تو دیگه تنها می‌شیم

بعد تو و مادرمون همنشین غم‌ها می‌شیم


****

من که مظلوم ترین رهبر دنیا هستم

بعد سی سال پی دیدن زهرا هستم

من همانم که کم آورد به پای غم او

که نرفت از نظرم صحنه ی قد خم او

من که مشهور به فتاحی خیبر هستم

من که در ارض و سما شهره به حیدر هستم

هرچه دیدم در و دیوار،به یادش بودم

چشمم افتاد به مسمار،به یادش بودم

من که سی سال ز هجران رخش خون خوردم

تازیانه به کف هرکه،که دیدم مُردم

شعله می­دیدم و با خاطره ی گیسویش

ناله کردم که چرا سوخت ز کینه رویش

من همانم که کشیدند مرا در کوچه

حرمتم را بدریدند خدا ! در کوچه

من همانم که خجالت زده از زهرایم

او زمین خورد و نشد من به کنارش آیم 

نرود از نظرم  ناله ی یا فضه ی او

دگر از غنچه ی نشکفته ی شش ماهه نگو

نرود از نظرم پشت سرم می آمد

تا در آن معرکه باشد سپرم می آمد

من چه گویم که چه ها بر سر او آوردند

دست او را ز من غمزده کوته کردند

حق بود شاهد من قلب حزینم چه کشید

سوی زهرای جوانم ببرم موی سفید

***جواد حیدری***

----------------------

فضاى کوفه غمبار است امشب

غم از هرسو پدیدار است امشب 

سحاب غم گرفته روى مه را

 زمین و آسمان تار است امشب

همه ذرّات عالم بى قرارند

 هراسان چرخ دوّار است امشب

همه افلاک در سوز و گدازند

شب افشاى اسرار است امشب

سرشگ از دیده جبریل جارى

بسان درّ شهوار است امشب 

ملایک در سما سر در گریبان

نبى را دیده خونبار است امشب

نداى قَدقُتل مى آید از عرش

جهان مبهوت و افگار است امشب

چه در سر دارد آیا ابن ملجم

که لرزان عرش دادار است امشب 

به محراب عبادت شاه مردان

قتیل تیغ اشرار است امشب

میان خاک و خون چون مرغ بسمل

على سلطان احرار است امشب  

عدالت را به خاک و خون کشیدند

ز خون محراب گلزار است امشب

براى بهترین فرزند آدم

همه عالم عزادار است امشب 

ستون خیمه اشراق بشکست

رسول حق عزادار است امشب 

رخ مهتابى فرزند کعبه

 ز شوق وصل گلنار است امشب

بگفتا «فزت ربّ الکعبه» زیرا

شب دیدار با یار است امشب 

به گردون آه فرزندان زهرا

جگرسوز و شرربار است امشب 

ز چشم آسمان گر خون ببارد

 در این ماتم سزاوار است امشب 

ترا «فولادى» ار داغ على نیست

چرا غم یار و غمخوار است امشب

***حسین فولاد

-------------------