گلچینی از بهترین اشعار برای فاطمیه به ترتیب
شماره اول ...

به یاد شهدای شلمچه ...
الهی که هیچگاه رمز یا زهرا از زبونت نیافته ..
بگو یا زهرا (س)

گریه در روضۀ او مسلک عرفانی ماست

ما پریشان غم مادرمان فاطمه ایم

غربتش علت این گریۀ طولانی ماست

هر کسی در پی دارو و دوا می گردد

نمک روضۀ او نسخۀ درمانی ماست

هرکسی رخت عزا کرده به تن می داند

که چنین پیرهنی علّت سلطانی ماست

لعن بر قاتل صدیقۀ کبری بی شک

مُهر تأیید و قبولی مسلمانی ماست

روضه خوان ، روضۀ دیوار و در و کوچه نخوان

سر شکستن سند غیرت ایرانی ماست

--------------------

خدا رحم کند

شهر آبستن غم هاست خدا رحم كند

شهر این بار چه غوغاست خدارحم كند

بوی دود است كه پیچیده ، كجا میسوزد ؟

نكند خانه ی مولاست خدا رحم كند

همه ی شهر به این سمت سرازیر شدند

در میان كوچه دعواست خدا رحم كند

هیزم آورده كه آتش بزنند این در را

پشت در حضرت زهراست خدا رحم كند

همه جمعند و موافق كه علی را ببرند

و علی یكه و تنهاست خدا رحم كند

بین این قوم كه از بغض  لبالب هستند

قنفذ و مغیره پیداست خدا رحم كند

مادر افتاد و پسر رفت زدست ، درد این است

چشم زینب به تماشاست  خدا رحم كند

مو پریشان كند و دست به نفرین ببرد

در زمین زلزله برپاست خدا رحم كند

ماجرا كاش همان روز به آخر می شد

تاز آغاز بلاهاست خدا رحم كند

غزلم سوخت  دلم سوخت  دل آقا سوخت

روضه ی ام ابیهاست خدا رحم كند ....

یاسر مسافر

-------------------

كاش می شد بنویسند مرا سینه زنت

كاش می شد بنویسند به نام حسنت

كاش در اول پرونده ی دنیائیمان

بنویسند غلام پسر بی كفنت

كاش می شد كه مرا دست كرامات شما

بنویسد اسیر غم و در د و محنت

غزل مرثیه ی روضه ی ما هستی تو

من همان شمع برافروخته ی انجمنت

**

راستی مادر مظلومه ی غربت زده ام

در سوالم . جرم تو چیست ؟ چرا هی زدنت ؟

از هجوم در و دیوار و دستی سنگین

درد می كرد نگفتی ....همه جای بدنت

پیرهن بافته ای بهر حسین اما حیف

گفت زینب كه غارت شده آن پیرهنت

یاسر مسافر

------------------

سنگین تـــــر از همیشه غمــی روی سینه ام

خـــیلی دلـم برای دو خـــــط روضــــه لَـــک زده

انــــگار وقـــت روضــــــه مـــــادر رســیده بـــــاز

دردی که زخــــــم هـای دلـــــم را نمـــــک زده

حـــالا رســــیده لحــــظه در هـــــم شکـستن

بُغضی که در گـــلوی مـن اسـت و تــــرک زده

در روزهــــای سخــت همین فــــاطمیه است

شاید خــــدا دو چشم مـــرا هـــم محک زده

از آن شبی که سوخت دَرِ خانه ؛ شعله اش

آتش بـــه فـــرش و عرش و زمین و فلک زده

آتـــش شـــراره های خــــودش را کـــــنار در

بــر بــــال زخــــم خــــورده آن شاپــــرک زده

بـــــانوی آسمانـــــی این خــــــاک را ؛ عدو

آخر چرا خدا ؟ به چه جـــــرمی کـتک زده ؟

طــومار  رنـــج نــــامـــــه زهـــــراست از ازل

داغـــی عجــیب بر دل انـــس و مــــلک زده

سید رضا والا

--------------------

ادامه مطلب
با ذکر یک صلوات جهت سلامتی شعرای گرانقدر و جوانی که متاستفانه در جمع اوری این اشعار فراموش کردم نام بعضی از انها را بردارم ...


دلیل خلق دو عالم فقط تویی زهرا

در آیه آیه ی مریم فقط تویی زهرا

فقط نه خلقت عالم، خود پیمبر گفت:

دلیل خلقت من هم فقط تویی زهرا!

جدا زروضه و پرچم نمی شوم هرگز

چرا که صاحب پرچم فقط تویی زهرا

کسی که می کند امضا برات نامه ی ما

درون ماه محرم فقط تویی زهرا

خدا کند که سری هم به قبر ما بزنی

امید شیعه در آن دم فقط تویی زهرا

فقط نه ورد زبان علی و بابایت

که بر زبان خدا هم فقط تویی زهرا

چقدر نور تو در این غزل تلاطم کرد

در آن زمان که سرودم فقط تویی زهرا

سید حمید داودی نسب

----------------

دستی به پهلو داشت، دستی او به بازو

بس تیر دارد می کشد پهلو به بازو

یک گوشه شیری ریسمان در دست افتاده

یک گوشه هم افتاده یک آهو به بازو

این چه بهاری بود که رویید ،آن روز

در پشت در شاخه گل شب بو به بازو

شاید اگر دست تو را دشمن نمی زد

در کربلا دستی نشد بازو به بازو

دیگر شبیه آنچه در آن خانه رخ داد

بالا نخواهد رفت دستی رو به بازو

هنگام غسل تو سر یک زخم وا شد

حیدر نبرده تا به اکنون بو به بازو

نادر حسینی

-------------------

هر کجا شانه ی دیوار به در نزدیک است

هر کسی پشت در افتد به خطر نزدیک است

گاه یک میخ چنان تکیه به پهلو دارد

آنچنان که سر یک نیزه به سر نزدیک است

کوچه هر قدر که باریک شود دستی هم

بر سر و صورت یک راهگذر نزدیک است

من از این وا ابتا گفتن او فهمیدم

که همین فاطمه خیلی به پدر نزدیک است

گریه های تو در این شهر به سر می آید

از در سوخته پیداست ، سفر نزدیک است

بیش از یک نفر این ظلم به بار آورده است

صحنه ی جرم ولی به دو نفر نزدیک است

نوبتی باشد اگر نوبت فردا شدن است

بگذر ای شب ، شب تیره ، که سحر نزدیک است

عاقبت منتقم خون شما می آید

مادرم ، وعده ی دیدار پسر نزدیک است

نادر حسینی

----------------

عمریست که مامراممان حیدری است

لبریز از آن پیاله ی کوثری است

باعشق حسین محب زهرا گشتیم

ازبس که حسین بن علی مادری است

--------------------

افتاده ام کنار تو در داغ اضطراب

در پشت چشم بسته ات ای روح آفتاب

 

از اشک من سوالِ « چرا زود می روی »

از سمت تو نمی رسد آخر چرا جواب ؟

 

گاهی میان فاصله رفت و آمدت

چشمی گشا که مُردم از این درد بی حساب

 

تکیه بزن به سینه من تا که بشنوی

دارم خراب می شوم از غصه ات خراب

 

دارد غروب می کند این صبح چهره ات

یا دست شب گرفته تو را در میان قاب

 

از صبح تا نیمه شب گریه کرده ای

حالا بیا به خاطر من اندکی بخواب

---------------

خواستم فاطمه نویسم كه

واژه هایم به دست و پا افتاد

تا نوشتم به صفحه یا زهرا

قلمم در برابرم جان داد

 

سیب سرخ بهشتی بالا

افتاب قبیله خورشید

انكه روزی سه بار چهره او

بر علی زهره وار میتابید

 

شآن تنزیل ایه تطهیر

یازده نور را ولی بودی

در قیاس مقامتان دیدم

فقط اندازه علی بودی

 

اسمان كار هر شبش بوده

تا ستاره ز خانه ات چیند

عادتش بوده پیش چهره یتان

به گدایی نور بنشیند

 

كار چشمت مسیح پروری است

هر زمان پلكتان بهم بخورد

یك اشاره ز جانب تو بس است

تا كه هفت اسمان بهم بخورد

--------------

زانو بغل گرفته ام و مات چشم تو

یعنی منم تلاطم اوقات چشم تو

می میرم و دوباره مرا زنده می کند

این رفتن و نرفتن نیات چشم تو

یک زخم تازه روی تنت کشف کرده ام

هر بار آمدم به ملاقات چشم تو

درد کبود صورت تو داد می زند

سیلی کمی نکرده مراعات چشم تو

گیرایی بهار منی ! سبز رو به زرد

دستان من به دامن سادات چشم تو

سرتا به پای عرش همه گوش می شدند

تا می رسیده وقت مناجات چشم تو

حالا همه شبیه دلم بغض کرده اند

از هاله کبود جراحات چشم تو

----------------

دستی به روی سینه تو هم احترام كن

همراه من به ساقی مستان سلام كن

ساقی سلام جرعه آبی به ما بده

ساقی سلام جام شرابی به ما بده

وقتی كه حال میكده ی دل خراب شد

شاعر علی نوشت و شعرش شراب شد

میخانه را به لذت دیدار دیده ایم

«ما در پیاله عكس رخ یار دیده ایم»

در آن حریم عشق كه ایوانش از طلاست

آنجا كه بال هر ملكی فرش زیر پاست

عمری است چون گدا به در خانه ی تواییم

تو شمع خانه و همه پروانه ی تواییم

آقا مریض عشق توام سوز و تب بده

از باغ نخل های قشنگت رطب بده

می خواهمت كه باز مسلمان كنی مرا

از اصفهان بیایم و سلمان كنی مرا

من را ذبیح عشق خودت كن كه چاره نیست

«در كار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»

آقا نگاه سمت ضریح تو سوی چشم

هرچیز گفته ای به من آقا به روی چشم

ایوان رواق صحن و سرای تو دیدنی است

وصف كمال فاطمه از تو شنیدنی است

او فاطمه است ام ابیها كنار تو

او در مدینه است ولی در جوار تو

صد دانه شد دلم زحسادت به آن گدا*

وقتی انار را تو  نمودی به او عطا

شاعر كنار تاك ضریح تو بیقرار

یعنی برای خوردن آن دانه ی انار...

من را زباغ حب علی در قفس نك

ای دل بدون حب علی یك نفس نكش

روزی خدا نوشت كه شاه جهان شوی

تو خواستی كه حاكم دلهایمان شوی

بدبخت آن كسی كه به دنیاست دشمنت

چون كافر خدای تعالی است دشمنت

----------------------------

پشتِ در تا جای یار من گرفت

شعله ی در را بر سر دامن گرفت

 

میخ کارش وصل کردن بود حیف

میخِ در یار مرا از من گرفت

 

از خجالت جای آتش جای دود

رنگ سرخی، صورت آهن گرفت

 

در همانجا پشت درب باغچه

غنچه ی نشکفته ام مدفن گرفت

 

بی حیایی که ز بغض باغبان

خنده ی گل را از این گلشن گرفت....

 

....بعد ها در نامه ای که داده بود

کشتن یار مرا گردن گرفت

 

گفته بود آن روز وقتی فاطمه

پشت درب خانه اش مأمن گرفت....

 

....بر دلِ در آنچنان با پا زدم

که دل هر دوست ، هر دشمن گرفت

------------------------

ما طایفه ی درد شفا را زتو خواهیم

مجروح دلانیم دوا را زتو خواهیم

افسرده شدیم از اثر کثرت غفلت

ای خاطره سبز صفا را زتو خواهیم

از فرط فراموشی مرگ اشک نداریم

ای کوثر جوشنده بکا را زتو خواهیم

ای خانه ی ذکر تو خرابات محبان

ما باده ی جان بخش بقا را زتو خواهیم

پا بست کویریم عطش هم سخن ماست

باران عنایات خدا را زتو خواهیم

بال و پر ما سوخته ای یاس شهیده

پرواز به سوی شهدا را زتو خواهیم

جانبازترین مادر عالم نظری کن

جان دادن در کرببلا را زتو خواهیم

دنیا چه بها دارد اگر اهل نباشیم؟

اهلیت و ایمان و ولا را زتو خواهیم

همراهی سادات یقین فیض عظیمی است

این اُنس به اولاد شما را زتو خواهیم

ما منتظر آمدن مصلح کُل ایم

دیگر فرج آل عبا را زتو خواهیم

از جلوه ی آن منتقم چهره ی نیلی

پایان غم و درد و عزا را زتو خواهیم

سید محمد میر هاشمی

----------------

امشب بیا بدون تمنا بلند شو

دیوار را بگیر و تنها بلند شو

قدری برای دلخوشی همسرت علی(ع)

شمع شکسته، یک نفس از جا بلند شو

خم شد احد، کنار تو از پا نشست کوه

وقتش رسیده است، تو حالا بلند شو

قدری بخند، چهره ی خود را نشان بده

یا که بخند مادر من یا بلند شو

در زیر چادرت که فقط گریه می کنی

هر کار می کنی بکن اما بلند شو

بابا بخاطر تو فقط گریه می کند

مادر؛ تو هم بخاطر بابا بلند شو

پهلو نگیر، ساحل این شهر خونی است

پهلو نگیر مادر دریا، بلند شو

جای تو نیست روی زمین، توی کوچه ها

از روی خاک ام ابیها بلند شو

چندی گذشت، گوشه ی خاموش علقمه

مردی صداش حک شده: سقا بلند شو

مجتبی حاذق

--------------------

پایان قسمت اول

--------------------

ذکر صلواتی برای سلامتی شعرای جوان و خوش ذوقمون ..
باز هم از محضر بزرگوارانی که اسمشون از قلم افتاده پوزش میطلبم ...
سهوی بوده است

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic