پنجشنبه 10 فروردین 1391

شش مجلس در رثای حضرت مادر !

   نوشته شده توسط: حاج اصغر شلمچه (قربانی )    نوع مطلب :گلچین اشعار حضرت زهرا سلام علیها ،

مرا به خانه زهرای مهربان ببرید      به خاکبوسی آن قبر بی نشان ببرید

اگر نشانی شهر مدینه را بلدید           کبوتر دل ما را به آشیان ببرید

کجاست آن در آتش گرفته، تا که مرا   برای جامه دریدن به سوی آن ببرید

مرا ـ اگر شدم از دست ـ بر نگردانید   بروی دست بگیرید و بی امان ببرید

کجاست آن جگر شرحه شرحه تا که مرا         کنار سنگ مزارش، کشان کشان ببرید

مرا که مهر بقیع است در دلم، چه شود             اگر به جانب آن چار کهکشان ببرید


با عرض تسلیت به ساحت مقدس قطب عالم امکان و پیروان و شیعیان مولا 

بخوان با جگر شرحه شرحه از غم ...


ناب ترین اشاره ها" دل گویه های فاطمی "

فاطمیه و مصیبت زهرای جوان ....

مجلس اول

و ناگاه چه شد.؟

 

وقتی پرستوی صلح الهی پرکشید 

بعدازنبی، باطن ها ظاهرشد

بظاهر دوست به یکباره دشمن شد

و بعد......

جفا و جور وستم بسوی بیت الوحی آمد 

بلای تمام عالم بسوی فاطمه(س) آمد

تازنده بود همدرد، رنج و دردبود

همگان ارث پدربردند واو محروم بود

جای گلبوسه پیامبر(ص)، آماج سیلی خصم شد

پهلویش شکستند، بازویش کبود و محسن اول شهیدولایت شد

.آندم........

آه ازغم حسن مجتبی(ع)، باران اشک حسین سیدالشهداء(ع)

زانوبغل گرفته وشانه بدست زینب کبری(س)

و....... 

رخسار گلگون علی مرتضی (ع) 

وغوغا درآسمان ......



خدا رحم کند

 شهر آبستن غم هاست خدا رحم كند 

شهر این بار چه غوغاست خدارحم كند

بوی دود است كه پیچیده ، كجا میسوزد ؟ 

نكند خانه ی مولاست خدا رحم كند 

همه ی شهر به این سمت سرازیر شدند 

در میان كوچه دعواست خدا رحم كند 

هیزم آورده كه آتش بزنند این در را

پشت در حضرت زهراست خدا رحم كند

همه جمعند و موافق كه علی را ببرند

و علی یكه و تنهاست خدا رحم كند

بین این قوم كه از بغض  لبالب هستند 

قنفذ و مغیره پیداست خدا رحم كند

مادر افتاد و پسر رفت زدست ، درد این است 

چشم زینب به تماشاست  خدا رحم كند

مو پریشان كند و دست به نفرین ببرد

در زمین زلزله برپاست خدا رحم كند 

ماجرا كاش همان روز به آخر می شد 

تاز آغاز بلاهاست خدا رحم كند 

غزلم سوخت  دلم سوخت  دل آقا سوخت

روضه ی ام ابیهاست خدا رحم كند ....



مجلس دوم
و .. فاطمه(س) تکیه برهمین دیوار و در

 

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که هر صبح پیش از مسجد می‌آمد که بگوید «پدرت فدایت دخترم!».

ایستاده بود پشت همین‌ در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که هر غروب می‌آمد بگوید «شادی دلم»، «پاره تنم».

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که می‌خواست برود سفر و آمده بود زیر گلوی او را ببوسد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و تنها گلیم زیر پایش را بخشیده بود

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گردنبند یادگاری را کف دست‌هایش دراز کرده بود سمت فقیری که از این همه سخاوت گریه می‌کرد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و به صورت شرمنده زنی که برای بار دهم سؤالی را می‌پرسید لبخند زده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و شنیده بود همسایه‌ها بلند، طوری که بشنود، می‌گویند: علی! او را ببر جایی دور از شهر، گریه‌هایش نمی‌گذارد شب بخوابیم

ایستاده بود درست پشت همین در تکیه داده بود درست بر همین دیوار که...۱

دید دشمن فاطمه جان علیست                            بلکه با جانش ، نگهبان علیست

گفت باید جان حیدر راگرفت               از علی دخت پیامبر را گرفت

دید جان مرتضی پشت در است                        از امام خویش هم تنهاتراست

پای تاسر، بغض و خشم و کینه بود                              کینه هایش کینه دیرینه بود

 بغض حیدر، شعله وردرسینه داشت                     سنگ بود وجنگ باآئینه داشت

سنگ وآئینه نمیدانم چه شد ؟                      آتش و سینه نمیدانم چه شد ؟

آرزوی حیدرآنجا کشته شد                   هم پسر، هم مادرآنجاکشته شد

برگلستان ولایت تاختند                         غنچه رابالاله پرپر ساختند

لاله زیرخاروخس افتاده بود                          باغبان هم ازنفس افتاده بود

 

مجلس سوم
پس ازمن کیست تورایاری کند؟

 

با کدامین واژه داغدار، با کدامین حنجره سوخته و با کدامین رمق بازمانده، پاسخت گویم؛ علی جان!

نفسم بالا نمی‌آید! چشم‌های خسته‌ام دیگر توان باز شدن ندارد؛ اما چه کنم که دم مسیحایی‌ات مرده زنده می‌کند! چه کنم که جان فاطمه نه در قبضه عزرائیل که در قبضه توست!

می‌خواهم دیگر بار آفتاب چهر‌ه‌ات را به نظاره بنشینم! می‌خواهم این چشم‌های جوشان اشک را که بر چهره تکیده و مظلومت می‌چکد با سرانگشتانم پاک کنم! علی جان! کمک کن تا بازوان مجروحم برای آخرین بار به یاری‌‌ات بشتابد و غبار غم از دیدگانت بزداید! می‌دانم که بعد از من کسی نیست که یاری‌ات کند! می‌دانم که بعد از من تنها مونس تو چاه خواهد بود و نخلستان‌های کوفه! ای مظلوم‌ترین مرد تاریخ! تو بعد از من تنهاتر از پیش خواهی شد. تو بعد از من سال‌ها خار در چشم و استخوان در گلوخواهی داشت؛ اما ملالی نیست، آن‌روز را می‌بینم که فرزندم مهدی می‌آید و انتقام تو را از دودمان کفر و نفاق می‌گیرد؛ روزی که حق به حق‌دار می‌رسد و باطل برای همیشه نابود می‌شود.

من می‌روم! اما کودکانم را به تو می‌سپارم! یتیمانم را دریاب. علی‌جان!

یتیمانم را دریاب! مرا شبانه غسل و کفن کن! شبانه به خاک بسپار و نشان مزارم را بر هیچ کس آشکار نکن! بگذرا که داغ غربت من تا ابد بر سینه تاریخ بماند.

من رفتم از این خاک که دریا باشد

مولای همه همیشه مولا باشد

در پای علی موی سفیدم دادند

تا باشد از این پیر شدن ها باشد


وصیت آخر 

دم آخر وصیتی دارم               ای علی جان به خاطرت بسپار 

نیمه شبها حسین دلبندم           با لب تشنه می شود بیدار 

بار سنگین این وصیت را             از سر شانه ها ی من بردار

قبل خوابیدنش عزیز دلم             ظرف آبی برای او بگذار 

گریه کردم ز غربتش دیشب           تا سحر سوختم برای حسین 

با همین دست ناتوان امروز           پیرهن دوختم برای حسین

کفنش را به زینبم دادم             حرف های نگفته را گفتم 

چند ساعت برای دختر خود          فقط از رنج کربلا گفتم 

گفتمش میوه دلم زینب                 کربلا باش یار و یاور او

ظهر روز دهم به نیت من             بوسه ای زن به زیر حنجر او 

وقت افتادنش به روی زمین            چشم خود را ببند مثل خدا

صبر کن دختر عقیله ی من                    قهرمان بزرگ کرببلا


مجلس چهارم

غیرت فاطمی

 

تو ستون استحکام عرشی بانو! این‌گونه بر زمین نیفت!

برخیز؛ وگرنه آسمان بر زمین سقوط خواهد کرد. برخیز و چنین رنجور به دیوار تکیه نده که تمام عالم به تو اتکا دارد.

برخیز! همه زخم‌هایت را پنهان کن تا دشمن، آرزوی پیروزی را برای خویش به گور ببرد.

هنوز باید باشى. هنوز اسلام نیازمند خطبه‌های توست. هنوز امیرالمؤمنین علی(ع) انقلاب و غیرت فاطمى تو را پشتوانه خویش می‌خواهد. برخیز و با همین نیمه‌جان مجروح، با همین پیکر زخم‌خورده در کوچه‌های شهر جاری شو.

در تمام خانه‌های خواب برده را با دست‌های عصمت خویش بکوب تا بیدارشان کنى؛ تا تنها ماندن حجت خداوند را بدانند و به پا خیزند، تا پای‌مال شدن وصیت و میراث رسول را سکوت نکنند.

پس از تو غمگین نباید بود.



 نمی دانم چه شد 

سرنوشت آن گل پرپر نمی دانم چه شد              شرح این خون گریه را آخر نمی دانم چه شد

احترامش را پدر خیلی سفارش کرده بود              آن سفارش های پیغمبر نمی دانم چه شد

روزگاری مرغ عشقی این حوالی خانه داشت                  آشیانش سوخت، بال و پر نمی دانم چه شد

چند نامرد آمدند و هیزمی آماده شد                              در که کلا" سوخت، میخ در نمی دانم چه شد

بعد از آن سیلی که چون طوفان به رخسارش وزید                     حالت گلبرگ نیلوفر نمی دانم چه شد

شد فدک سیراب از سرچشمه پهلوی او                      لاله های رسته بر بستر نمی دانم چه شد

موی مادر را که می دانم شده از غم سپید                          گیسوی بی شانه دختر نمی دانم چه شد

دستهای شوهرش زخمی شد از ردّ طناب                      ریسمان بر گردن حیدر نمی دانم چه شد

...هیچ کس قبر شریفش را نمی داند کجاست                           آخر این قصه را دیگر نمی دانم چه شد 


مجلس پنجم
و... اینگونه ناجوانمردان آیه عصمت و نجابت راکشتند...

خانه زهرا(س) ازگلشنی به عزاتبدیل شد و زهرای مرا کشتند آنهم چه غریبانه، و اینک تنهاشدم درخانه دربسته ، بدون فاطمه(س) ودرفراق یارشهیدم، دخت نبی ام، دلم شده پاره پاره .

ریحانه نبی پر پر شد، جدایی افتاد میان شمع و گل و پروانه ومن ماندم غریب و تنها در مدینه .

آری بر دری که رسوالله گلبوسه میزد، خصم دون بالگد میزد! وبر آن دری که یتیمان چنگ میزد ، زادگان شیطان آتش میزد! وآن دری که ضریح زیارتی فرشتگان بود، اکنون پشت همین در بهانه خلقت ناله میزد و آنهنگام که رخساره ریحانه النبی نیلی شد، رخسار علی(ع) هم گلگون شد.! 

وعاقبت خصم دون پست و زادگاه اهریمن حسنین را ازمادرجداکردند، یتیم کردند.

وآندم که اهل آسمان و زمین شدند گریان، کودتاگران سقیفه شدند خندان

. اینگونه شد که میبایست تنها دلیرمرتاریخ، بفرمان نبی (ص) سکوت اختیار کند، آندم که یاوری نداشته باشد.!!!

واینگونه شد که ناجوانمردان و منافقان  مادری را جلوی دخارچهارساله اش زدند، آیه عصمت و نجابت را کشتند، دخترسروررسالت راپرپرکردندو درنهایت حجج الهی را ازمادرجداکردند.

زمین ز سیل سرشکم به آه افتاده                       درون اشک روان عکس ماه افتاده 

به حال غربت حیدر مدینه خندیده                   صدای ناله ام آخر به چاه افتاده

کنون بیا به تماشای فاتح خیبر                             اسیر موج بلا بی پناه افتاده

شبانه در پی ات آیم ولی ببین زینب                     گرفته دامن من را به راه افتاده

بر آن سرم که بیایم ولی چه سازم باز                    که چشم من به در قتلگاه افتاده

تمام لشگر حیدر تو بودی و محسن                    کنون به خاک نو این بی سپاه افتاده

مجلس آخر
تنهاشدم نگارم

اکنون که تو رفته‌اى، تمام دردهایت به پایان رسیده‌اند. اینک در جوار پیامبر خاتم نشسته‌ای و بی‌شک، غصه‌هایت را سر بر دامان او از یاد می‌برى. امّا اندوه من از بی‌تو ماندن است...، از تنها شدنِ حقیقت بر روی این خاک پرفریب...، از درد دل‌های تلنباری که پس از تو تنها قلب پرسکوت چاه، یارای شنیدنش را خواهد داشت.

تو را پنهان از چشم‌های بخیل روزگار به خاک سپردم تا حسرت دیدار مزارت تا قیامت، دل‌های گنه‌کارشان را به آتش بکشد. تو را که ناموس حق بوده‌اى، دور از دست‌ها و چشم‌های نامحرم زمین دفن کردم. بگذار همه تا ابد بدانند دختر معصوم رسول خدا (ص) چنان از امت خویش در ستم بود که نخواست هیچ‌کس نشان مزارش را بداند. بگذار این بی‌نشانى، به نشانه اعتراضی ابدی در دل تاریخ جاودانه شود.

اینک من برای روزهای بعد از این غمگینم؛ روزهایی که باید بی‌تو نفس کشید و سکوت کرد و خون دل خورد. من برای این دنیای ستم‌کار و در غفلت غمگینم که از این پس قرار است نشانه‌های خداوند را بر روی زمین، یک به یک بیازارند و بر گمراهی خویش بیفزایند. از این پس اندوه من ابدی‌است؛ تا آن زمان که به تو بپیوندم.

شانه‌ای که پس از تابوت تو خسته و غمگین به خانه بازمی‌گردد، هیچ آرزویی جز ندیدن دنیا ندارد. دیگر دنیا با تمام فراخی‌اش برای من تنگ است؛ وقتی تو را در هیچ جای زمین نمی‌توان سراغ گرفت.

دیگر هیچ‌کس انگار در دنیا نیست؛ وقتی بین ازدحام مردم، بانوی بهشتی من حضور ندارد.

آه بانو! این کلبه محقر با تو فردوس برین بود برای من...، برای من و فرزندانی که دیگر طاقت نگاه‌های سوگوارشان را ندارم.

وقتی که تو بودى، سفره خالی و بی‌رونقمان گوارا بود؛ آنچنان که گویا مائده‌های آسمانی برایمان پهن بود و گرسنگی را کنار این سفره بی‌نان، با شمیم بهشتی تو از یاد می‌بردیم.

بانو! هنوز زمین نیازمندت بود. هنوز گرسنگان مشتاقند که در خانه تو را بکوبند و تو افطار فقیرانه خود و خانواده‌ات را انفاق کنی و با لب‌های روزه‌دار، از خداوند بشنوی که: «وَیُطْعِمُونَ الطّعَامَ عَلَى حُبّهِ مِسْکِیناً وَیَتِیماً وَأَسِیراً».


شبهای مدینه خداحافظ ؛سکوت را برایتان ابدی نمی بینم !

باور نداشته باش که با اتمام ناله های زهرا آر ام شوی!

ای مد ینه علی دیگر زهرا ندارد

علی امشب پاره ی وجودش را به خاک می سپارد

یا نه علی خود به گور می سپارد؟

زهرا جان بعد از تو علی دیگر قد راست نکند



با غبان در باز کن من نیستم گلچین باغ
مینشینم گوشه ای گل را تماشا میکنم


فی فرج مولانا صاحب العصر و الزمان
الهم عجل لولیک الفرج ...
آقامون و برسان ...
ما را در راه پشتیبان واقعی ولایت قرار بده ..
نسل مارا محب علی و فاطمه و اولادش قرار بده
ما را قدر دان خون شهدا و ایثار و کذشت شهدا قرار بده
توفیق نماز اول وقت قرائت قرآن نماز شب و دوری از غیب را به ما عنایت کن
روح امر به معروف  و نهی از منکر را بر ما و  بر ملت ما زنده بگردان
یا زهرا



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic